RSS

مرگ تدریجی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت … جوابش کردم 

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟

گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم …

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و … به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم …
«محمد فرخی یزدی» 

Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در اوت 31, 2017 در Uncategorized

 

جمعه 6 اسفند 95 ساعت 19

سوال اصلی این است… چرا باید سیگار بکشم؟ 

 تمام مدتی که سیگار میکشیدم گمان میکردم از سیگار لذت میبرم. اما در این وقت که این مطلب را مینویسم میدانم که به خود دروغ میگفتم. صبح ها بعد از بیدار شدن با گلوی متعفن که حتی مسواک شب قبل هم بر آن اثری نداشته، بعد از خوردن چای صبحگاهی، وقتی سیگاری روشن میکنم، همان که سیگاری ها از آن به عنوان لذت بخش ترین سیگار یاد میکنند، میبینم چه چگونه بدنم را مچاله میکنم… 

 سوال اصلی این است… چرا باید سیگار بکشم؟  

بعد از مدتی که سیگار نه به عنوان یک محرک، که به عنوان یک لازم اجتناب نا پذیر در زندگی ام مطرح شد، همچون آب و غذا… نه به قصد لذت، که به قصد خودآزاری سیگار میکشیدم… مگر این جز بیماری ست؟ هر سیگار که روشن میکردم گمان میکردم مرا زودتر به چیزی که در انتظارم است و نمیدانم چیست نزدیک میکند… مگر این جز نادانی ست؟ 

 سوال اصلی این است… چرا باید سیگار بکشم؟ 

 سالها این مساله را در ذهن همگی رسوخ داده اند که سیگار آرام بخش است… اکنون میدانم که سیگار آرام نمیکند… تنها هنگامی که سیگار نمیکشی ناآرامت میکند…

سوال اصلی این است…چرا باید سیگار بکشم؟
گمان میکردم سیگار بدبختی را کمرنگ میکند… نه در واقع،که لااقل در فکرت و احساست چنین میکند… اکنون میدانم که بهتر است یک بدبخت غیر سیگاری باشی تا یک بدبخت سیگاری… 

 سوال اصلی این است… چرا باید سیگار بکشم؟ 

آیا سیگار در نظر دیگران اجر و قربی دارد؟ آیا سیگار شرط لازم برای پیوستن به گروهی ست؟ اگر هم چنین است این چه فرقی با تن فروشی دارد؟ 

 سوال اصلی این است… چرا باید سیگار بکشم؟ 

 سیگار سالها همدم تنهایی م بود…چه همدم بدی. سالها گمان میکردم حفره ای را در وجودم پر میکند، اما پس از خاموش کردنش، میفهمیدم که تنها عمق فاجعه را بیشتر کرده. 

 سوال اصلی این است… چرا باید سیگار بکشم؟ 

 به هیچ دلیل… به هیچ دلیل نیاز نیست سیگار دیگری روشن کنم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 24, 2017 در دلنوشته ها

 

چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت صفر بامداد

نوشتن را به ما نیاموختند. محبتی میان ما و قلم وضع ننمودند. برای آنچه سیاهه میکردیم پاداش ندادند. تحقیر شدیم.
خود را به خاطر دارم که شعر مینوشتم و خجالت میکشیدم به کسی نشانش دهم. تنها خواهرم میشنید و اکنون از آن هم پشیمانم. هیچکدامشان یادم نیست. همگی شان را اعدام کردم.
در سرم هیاهوی فکر و نظر است. ولی دستانم قلم را پس میزنند. دستانم به طرز عجیبی سرد شده اند.

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در اوت 25, 2015 در Uncategorized

 

عقاید یک دلقک

سلام.

بعد از پست اخیر،( که پاک شد) چند وقتی پست نذاشتم و فقط وبلاگ های دیگران رو میخوندم. شبی که ایران بازی والیبال رو برد و مردم برای خوشحالی به خیابان اومده بودن، تو بزرگراه بودم و خواهرم که هراس تنهایی داره، بهم تلفن کرد که سریع بیام خونه. اما مردم ماشینها رو به عرض پارک کرده بودن وسط بزرگراه و میرقصیدن. شادی در هر کشور و ملتی طبیعیه، اما بستن بزرگراه ها برای رقصیدن فقط ناشی از بی شعوریه. تو این هیر و ویری، جوونا یه تاکسی رو محاصره کردن و شروع به تکون دادن اون کردن. راننده تاکسی با گریه خواهش میکرد که دست از سرش بردارن. یه مرد جوون هم با قفل فرمان تهدید میکرد که راه رو باز کنن تا پدرش به بیمارستان برسونه. یه پیرمرد صندلی عقب دراز کشیده بود و چشمهاش رو هر چند لحظه باز میکرد. وقتی اومدم اونقدر عصبانی بودم که اون پست رو گذاشتم. حالا کاری به اون دوستی که با استدلال گفت هرچی گفتی خودتی! ندارم، اما کامنت بعدی واقعا ناشایست بود. چرا که وقتی یک بحث شروع میشه، نفر سوم در حالی روی صندلی لم داده یا دراز کشیده، نباید بگه:
«آخی… چه قدر بد شد که(فلان)…»
این کامنت سخیف تر از پست من بود.
______________________________________

روزهای مسخره ای رو میگذرونم. صبحها برای کارهای حسابداری پدرم به سرکار میرم و ظهرها با دوستام برای بازی ورق جمع میشیم و تا شب بازی میکنیم. حکم اخراجیم از دانشگاه اومده و باید برای ادامه تحصیل تو رشته ای که حالم ازش به هم میخوره تعهد بدم. روزمرگی به نهایت خودش رسیده. هیچی بدتر از طبیعی شدن برای آدم نیست. وقتی چیزی برات طبیعی میشه یعنی خودتو توش حل کردی. برای فرار. یا اونقدر بی تفاوت شدی که محیط پیرامون اهمیتش رو از دست داده.
برای بهتر شدن رو به خوندن رمان آوردم. به طرز نگران کننده ای با شخصیت داستان همذات پنداری می کنم. این آخری که خیلی تحت تاثیر قرار دادم، کتاب «عقاید یک دلقک» نوشته هانریش بل بود.
داستان یک بازیگر پانتومیم بود که در خانواده ای بسیار سرشناس و ثروتمند با مذهب پروتستان متولد شده. از آن ثروت چیزی به اون شخص نرسیده و با یک دختر متعصب کاتولیک به نام «ماری» ، زندگی میکنه. با اینکه عقاید مذهبی نداره و تا حدی از دین بیزار شده، صبحها ماری رو برای شرکت در مراسم مذهبی بیدار میکنه. و در نهایت، ماری اون رو برای ازدواج با یک شخصیت مشهور کاتولیک ترک میکنه. داستان، شرح حال نویسی شخصیت اصلی از روزهای بدون ماری هست. چند خطی که از داستان رو تو سررسید یادداشت کردم اینجا میذارم.

یه چند خطی ازش یادداشت کردم تو سررسید حالا تصمیم گرفتم اینجا بذارم.

image

… یک چیز قطعی ست. کسی که هنر جمع میکند، هنرمند نیست.
… گمان نمیکنم کسی در دنیا پیدا شود که یک دلقک را بفهمد. حتی یک دلقک هم دلقک دیگر را نمیفهمد.
… زنها و هنرمندان، بیشتر از هر موجودی به کار استثمار میخورند!
…(در جریان مکالمه تلفنی با یک کشیش) بله… ، از مقررات شما کمی آگاهم، شماها طبیعت را به راهی می اندازید که به آن پشت پا زدن به اصول زناشویی میگویند، و وقتی طبیعت در زناشویی رخنه کرد، آن وقت دچار وحشت میشوید. اقرار، بخشش، گناه و از این حرفها. همه چیز قانونا مقرراتی دارد!
… من چیزی برای ندامت ندارم. هیچ چیز. به این ترتیب باید به ندامت تظاهر کنم!
… تمام کاتولیک ها این عادت زشت را دارند. در پناه سدی از اعتقادهای جامد مینشینند و اصولی را که با جزمیت ساخته و پرداخته اند، به اطراف می پراکنند. ولی وقتی آدم آنها را با حقایق خدشه ناپذیرشان روبرو میکند، لبخند میزنند و طبیعت انسانی را حواله میدهند. در صورت لزوم لبخند تمسخر آمیزی بر لب می آورند گویی که هم اکنون از نزد پاپ می آیند و پاپ یک تکه از خطاناپذیری اش را به آنها بخشیده!
… من الکلی نیستم! تنها از وقتی که ماری مرا ترک کرده، الکل آرامم میکند.

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئیه 23, 2015 در Uncategorized

 

در آرزوی خاورمیانه‌ای خالی از جنگ

آینده ما

در آرزوی خاورمیانه‌ای خالی از جنگ

محمد ارسی

iran-emrooz.net | Sat, 13.06.2015, 9:16

mohammadarasi@gmail.com

خاورمیانه دارد می‌میرد. خاورمیانه غرق در خون مردم مظلوم خود در حالِ جان کندن است. این منطقه در هیچ دوره‌ای چنین در چاه ستیزه‌جویی و جنگ و خشونت و تباهی فرو نرفته بوده که امروزه فرو رفته است. تروریزم و هرج و مرج جنگ‌های نیابتی و سیاسی– عقیدتی یعنی عوامل اصلی فرساینده و نابود کننده‌ی تمدن‌ها و ادیان و دولت‌ها هستیِ شرقیِ بلا‌زده را به باد فنا داده و اگر راهی برای پایان دادن به این جنگ‌های جهانسوز گشوده نشود، می‌تواند جهانی را بسوزاند و خاکستر کند.

دردا و دریغا که از دو کشورِ رده‌ی اول خاورمیانه، عراق و سوریه در واقع نامی تنها باقی مانده است. دو کشوری که روزگاری گهواره‌ی تمدّن بشری بودند، امروزه هست و نیست‌شان را باخته و دارند ذره ذره تجزیه و نابود می‌شوند.

از طرفی در خلیج فارس اختلافات و…

دیدن نوشتهٔ اصلی 2,209 واژهٔ دیگر

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئن 22, 2015 در Uncategorized

 

چرک و خون تولید جهانی سرمایه داری است!

آینده ما

چرک و خون

تولید جهانی

سرمایه داری است!

رضا نافعی

بیست سال پیش در چنین روزی » جوانترین سندیکالیست» دنیا که فقط 12 سال داشت به ضرب گلوله کشته شد.

16 اوریل

1995

اقبال مسیح اقبال مسیح

زاد روزی عفونت بار

چند نفری می خوانند، کسانی می بینند و بیشمار انسان هائی از کودکی تا پایان عمر، از بام تا شا م روی پوست و گوشت خود تجربه می کنند، آنچه را که آن حکیم هیچ بدستان روزگاری بر قلم آورد.

کارل مارکس

نوشت:

» از آن دم که سرمایه زاده می شود،

از هر سوراخ پیکرش،

از فرق سر تا شست پا،

چرک و خون جاری است»

پوست انگشتانش می سوخت، تیر می کشید، قطره های اشک روی گونه پوست تیره رنگ گونه هایش آرام و بی صدا فرو می غلطید، می خواست زار بزند، مثل دیروز، که ایکاش نزده بود، چه کتکی خورد برای آن زاری بی اختیار. کودک شش…

دیدن نوشتهٔ اصلی 1,130 واژهٔ دیگر

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در آوریل 15, 2015 در Uncategorized

 

شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 21:57

زمستانها دچار افسردگی فصلی میشوم. افسردگی چه واژه آشنایی برای این مردم است. از یک روانشناس که بپرسی ده ها تعریف برای آن میدهد که هر ده آن را در شادترین این مردم میبینی.در همه ابعاد وجودت رخنه میکند و مسمومش میکند. حرف زدنت، راه رفتنت، کتاب خواندنت، نگاه کردن و خندیدنت. این هفته که گذشت امتحان «روش های آماری پیشرفته» داشتم؛ با استادی که در دوره کارشناسی یک بار مورد عنایت نمراتش قرار گرفته بودم! سه روز تمام در کتابخانه بودم و هر مطلب را ده بار خواندم و چند ده مثال برایش حل کردم.

اما ورقه را سفید دادم. اگر تابستان بود شاید اینطور نمیشد. اگر نور آفتاب مثل سابق می تابید یقینا اینطور نمیشد. ولش کن به جهنم!

 
6 دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 24, 2015 در Uncategorized

 
 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: