یک داستان کوتاه

_ سه بار میتوانی از خودت دفاع کنی
+ من با زبان صلح با آنها صحبت کردم اما انگار اصلا نمی‌فهمیدند.
_ اگر کسی ناشنواست حق نداشتی او را به قتل برسانی دفاع دوم را بگو.

+ برخی از آنها جز به زور یا کشتن اصلاح نمی‌شوند، لازم است هرس شوند.
_ بودن آنها را لازم بود، تو حق نداشتی نمایشنامه را به صرف خودخواهی ات رد کنی؛ تو باغبان نیستی. دفاع سوم را بگو

+ باید ایشان را فریب دهی یا حقیر کنی تا فرمانپذیر شوند.
_ این عادتی ست که پدران شما و فرماندهان شما، در شالوده شما پدیدآورده اند. سه دفاع تمام شد، حکم ت فردا با طلوع اجرا میشود.

بخشی از داستان کوتاه » فکر تا مالیخولیا » با احترام امین یوسفی

دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت 23

انگشتانم دستم شکسته. چه شروع بدی! بدتر آنکه نمیتوانم با خودکار بنویسم.
وعده های دروغین دیگران، درس بزرگ شدن به تو می‌دهند. مبادا مبتلا به درماندگی آموخته شوی؛ این که مقصر خودت بودی. هرچند دیر یا زود رخ میدهد.
فوئنتس میگوید «من نویسنده صبح گاهی ام، اگر روزانه هشت ساعت پشت میز تحریرم ننشینم، بی تردید به جهنم خواهم رفت.»
میز تحریر مرا از من گرفتند. برای من جایگاه ویژه ای در جهنم تدارک خواهند دید.
کتابی با هفت داستان نوشته بودم به نام «هفت شکل از مالیخولیا» . بی اجازه دست نوشته هایم را که گمان میکردم ایمن است، خواندند، از خشم داستان ها را اعدام کردم. من همیشه اینگونه بودم، از خشم خودم را اعدام میکردم، نه آنانکه باید.
خط چرکینی که در داستان اول کتاب، از میانه دشت میگذشت، اینبار از درون سینه ام میگذرد. آن خط به ایستگاه پایان میرسید، اما این برای همیشه میماند.
میدانم خداوند وجود دارد. میفهمم که وجود دارد. اما نمی‌دانم نقش من در این چیست. آن هم در این نقطه از جغرافیا که بوی باروت و توطئه میدهد.

به مولانا پناه میبرم این گونه اوقات؛

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کن
خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دوشنبه 1 فروردین 1401 ساعت 1 بامداد

بگذار یک بار دیگر شروع کنیم. بالاخره یک قرن گذشته است!

«خورشید» مبنای این تقویم ایرانی ست. اگرچه درباره آن دروغ های بسیار به ما گفته اند. «چراغ آسمان»، چه واژه صحیح، زیبا و هوشمندانه ای.

در قدیم الایام بسیار به ساده نویسی و کوچه بازاری نویسی اعتقاد داشتم. فهم مخاطب و طبع او را راضی میکند. اما بعد ها، طی سالها فهمیدم باید جایی باشد که آنطور دلت میخواهی بنویسی. من دلم میخواد آنطور بنوسیم که گویا برای یک دوست محترم و ادیب ، نامه ای بر روی کاغذ با خودنویس مینوسم. دیگر به خود اجازه نمیدهم هرطور بخواهم بنویسم. تو هم که این را می‌خوانی برای من همان جایگاه را داری.

من پارسی می‌نویسم. گمان میکنم پارسی می‌نویسم! من عاشق و دلباخته زبان پارسی ام. اما نژاد پرست و زبان پرست نیستم. من از فرانسه لذت میبرم. از زبان عربی و ادبیات عظیم ش لذت میبرم. آنها برای من حکم میهمان را دارند. این زبان ها با سدی از ادبیات و فلسفه تکامل یافته اند. طی صد ها سال. نمیشود به خاطر مشتی در تاریخ مانده و نژادپرست به میهمان توهین کرد. اما میهمان قرار نیست صاحب خانه شود.

شاید این ادبیات و نوشتار سنگین باشد. اما برای من دلنشین است. باشد که شما نیز بی حوصله نشوید. به همین خاطر کوتاه و مختصر خواهم نوشت. از آنچه در سکوت ذهنی دستگیر من میشود خواهم نوشت. نه آنکه ذهن بازی گوشی کند، کلمه بسازد و من ویراستار او باشم. ذهن باید افسار بخورد. آنگاه به او بگویید که میخواهید چه خلق کنید.

دیگر بقایتان…

چهارشنبه 27 بهمن 1400 ساعت 21

هر شکلی از خواستن گرسنگی ست. انسان ذاتا به گرسنگی محتاج است؛ چه به خاک چه به نور. اما اگر خود او، گرسنگی به اشیا و گیاهان و بسیاری چیزهای دیگر اضافه کند، این عین حماقت و الزام برای درمان اوست.

ما در جنگل زندگی میکنیم؛ وگرنه کسی که حتی سیگار بکشد باید مجازات شود. خود من در این مورد باید مجازات شوم!

تو نمیتوانی جلوی چرخ گردون را بگیری، اما باید آن را بهبود ببخشی.

سه شنبه 9 اردیبهشت 1399

سه شب پیش، ساعت دو شب، از کابوس شبانه بیدار شدم. مسخ شده سمت حمام رفتم، تیغ را برداشتم. موها و ابرو هایم را تراشیدم. برگشتم به تخت، برای ادامه کابوس هام. هیچ دارویی مصرف نکرده بودم. چیز عجیب این که اصلا احساس پشیمانی نمیکنم. از نگاه بهت آمیز دیگران متعجب نمیشم. چرایی کارم را به کسی نگفتم. چرا که خود هم نمیدانم.

چند وقتی ست کابوس هایم سریال وار شده. از خواب میپرم و دوباره به خواب میرم، از جایی که تمام شده بود ادامه پیدا میکند.

از کسی توقع آرزوی سلامتی ندارم. شاید زمان مشکل را کمرنگ کند؛ شاید بدتر. اگر ترمز این قطار عمل نکند، سقوط ش حتمی ست.

ای کاش روزی از خواندن این متن احساس خجالت کنم.

امیدوارم حتی کسانی که به من ظلم کردند، چنین چیزی را تجربه نکنن.

جمعه ۴ خرداد ۹۷ ساعت ۴۴دقیقه بامداد

روزمرگی…نامش در خودش هست، مرگ یک روز. چیزی که با آن بیش از اندازه آشنا هستم. هم من و هم‌ طبیعت اطراف من، هر دو مقصر آنیم. روزمرگی شبیه گیاه گوشت خواریست که ابتدا زنبور از شهد آن میخورد، خوشش هم می آید، ولی در لحظه ای میفهمد که خودش طعمه بوده و حالا دارد خورده میشود. این گیاه تمثیلی از زمان است…باز هم بحث زمان شد، لعنت به این زمان.

مرگ تدریجی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت … جوابش کردم 

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟

گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم …

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و … به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم …
«محمد فرخی یزدی»