چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت صفر بامداد

نوشتن را به ما نیاموختند. محبتی میان ما و قلم وضع نکردند. برای آنچه سیاهه میکردیم پاداش ندادند. تحقیر شدیم.
خود را به خاطر دارم که شعر مینوشتم و خجالت میکشیدم به کسی نشانش دهم. تنها خواهرم میشنید و اکنون از آن هم پشیمانم. هیچکدامشان یادم نیست. همگی شان را اعدام کردم.
در سرم هیاهوی فکر و نظر است. ولی دستانم قلم را پس میزنند. دستانم به طرز عجیبی سرد شده اند.

4 دیدگاه در مورد “چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت صفر بامداد”

  1. قلم
    ..
    قلمت را با انگشتانت کمک کن و بگیر که بتواند بایستد
    و روی کاغذ یادداشت راه برود ،
    مثل بچه ای که برای راه رفتن احتیاج دارد که زیر بغلش را بگیری
    تا او بتواند راه برود و قدم بزند .
    سکون و شروع به راه رفتن مجدد بچه در موقع
    تاتی تاتی ،
    تجسم قلم در دست نویسنده است در موقع نوشتن ،
    که می ایستد و دوباره راه می افتد .
    بنابراین بگذار این بچه قلم راه برود ،
    چون نمیدانی چه زمان می ایستد ، کی به چپ یا راست میرود ،
    کی میایستد و ناگهان میخواهد برگردد.
    قلم در دنیای تفکر قدم میزند و هر زمان بسوئی نظر میکند و میخواهد
    ‫در یک منطقه ا ی که مطلوب پیدا کرده وارد شود و آنجا را طی
    ‫کند ، ولی با آن قدم های نامطمئن و جستجو گر مدتی طول میکشد
    ‫تا مسیر را عبور کند و رد پای عبور قلم ، نوشته ایست بر روی کاغذ و
    ‫بیان فضائی است که از آن عبور کرده است.
    ..
    سوز
    http://tafakkorazad.blogspot.de/2008/05/ghalam.html

    پسندیده شده توسط 1 نفر

تعارف نکن! یه چیزی بگو...!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s