یک داستان کوتاه

_ سه بار میتوانی از خودت دفاع کنی
+ من با زبان صلح با آنها صحبت کردم اما انگار اصلا نمی‌فهمیدند.
_ اگر کسی ناشنواست حق نداشتی او را به قتل برسانی دفاع دوم را بگو.

+ برخی از آنها جز به زور یا کشتن اصلاح نمی‌شوند، لازم است هرس شوند.
_ بودن آنها را لازم بود، تو حق نداشتی نمایشنامه را به صرف خودخواهی ات رد کنی؛ تو باغبان نیستی. دفاع سوم را بگو

+ باید ایشان را فریب دهی یا حقیر کنی تا فرمانپذیر شوند.
_ این عادتی ست که پدران شما و فرماندهان شما، در شالوده شما پدیدآورده اند. سه دفاع تمام شد، حکم ت فردا با طلوع اجرا میشود.

بخشی از داستان کوتاه » فکر تا مالیخولیا » با احترام امین یوسفی

تعارف نکن! یه چیزی بگو...!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s