دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت 23

انگشتانم دستم شکسته. چه شروع بدی! بدتر آنکه نمیتوانم با خودکار بنویسم.
وعده های دروغین دیگران، درس بزرگ شدن به تو می‌دهند. مبادا مبتلا به درماندگی آموخته شوی؛ این که مقصر خودت بودی. هرچند دیر یا زود رخ میدهد.
فوئنتس میگوید «من نویسنده صبح گاهی ام، اگر روزانه هشت ساعت پشت میز تحریرم ننشینم، بی تردید به جهنم خواهم رفت.»
میز تحریر مرا از من گرفتند. برای من جایگاه ویژه ای در جهنم تدارک خواهند دید.
کتابی با هفت داستان نوشته بودم به نام «هفت شکل از مالیخولیا» . بی اجازه دست نوشته هایم را که گمان میکردم ایمن است، خواندند، از خشم داستان ها را اعدام کردم. من همیشه اینگونه بودم، از خشم خودم را اعدام میکردم، نه آنانکه باید.
خط چرکینی که در داستان اول کتاب، از میانه دشت میگذشت، اینبار از درون سینه ام میگذرد. آن خط به ایستگاه پایان میرسید، اما این برای همیشه میماند.
میدانم خداوند وجود دارد. میفهمم که وجود دارد. اما نمی‌دانم نقش من در این چیست. آن هم در این نقطه از جغرافیا که بوی باروت و توطئه میدهد.

به مولانا پناه میبرم این گونه اوقات؛

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کن
خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

تعارف نکن! یه چیزی بگو...!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s